محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6131

تاريخ الطبرى ( فارسي )

از خاندان محمد دعوت كرد ، كارش بالا گرفت و جمعى از مردم بر او فراهم آمدند و دوستدار وى شدند . عامهء مردم بغداد نيز به دوستى وى گرويدند . دانسته نيست كه بغداديان بجز وى به دوستى كسى از مردم خاندانش گرويده باشند . در كوفه جماعتى از شيعيان بصير و آگاه به او گرويدند . گروهى از مردم گونه گون كه دين نداشتند نيز به آنها پيوستند . حسين بن اسماعيل در شاهى بماند و آسايش گرفت . يارانش نيز اسبان خويش را آسودگى دادند و آرامش خويش را بازيافتند و از آب گواراى فرات بنوشيدند ، كمك و آذوقه و مال به آنها رسيد . يحيى بن عمر در كوفه بماند كه لوازم آماده ميكرد و شمشير مىساخت و مردان را از نظر مىگذرانيد و سلاح فراهم ميكرد . جمعى از زيديان كه از كار جنگ . چيزى نمىدانستند به يحيى گفتند سوى حسين بشتابد و عوام يارانش به اين كار اصرار ورزيدند كه از بيرون كوفه از پشت خندق سوى وى رفت ، به شب دوشنبه سيزده روز رفته از رجب . هيصم عجلى و سواران بنى عجل نيز با وى بودند با كسانى از بنى اسد و پيادگانى از كوفه كه اطلاع و تدبير و شجاعت نداشتند . آن شب را راه پيمودند و صبحگاهان به حسين و يارانش حمله بردند . ياران حسين كه استراحت يافته بودند و مستعد ، در تاريكى صبحدم به آنها تاختند و لختى تيراندازى كردند آنگاه ياران حسين به حريفان حمله بردند كه هزيمت شدند و شمشير در آنها نهادند . نخستين اسير ، هيصم بن علاء عجلى بود . پيادگان مردم كوفه كه بيشترشان بى سلاح و كم توان و ژنده پوش بودند هزيمت شدند و سپاه از اطراف يحيى پراكنده شد . وى جوشنى تبتى داشت ، يابويى كه از عبد الله بن محمود گرفته بود او را بينداخت . يكى از پسران خالد بن عمران به نام خير ، به نزد وى ايستاد و او را نشناخت و چون جوشن را بر او ديد گمان برد يكى از مردم خراسان است . ابو الغور بن - خالد نيز به نزد وى ايستاد به خير بن خالد گفت : « برادر به خدا اين ابو الحسين